
سلام پسر نازنینم❤گفتم برایت بنویسم، بنویسم از آنچه در دل دارم و نمی توانم بگویم....شاید مجالی نباشد که برایت بگویم ...نمی دانم که اصلا این دلنوشته روزی چشمهای زیبای تورا زیارت خواهد کرد یا نه.. ؟نمیدانم آن روزها کجایی و شبها در آغوش کدام یار آرامش را در می یابی!!و صبح ها با نسیم نفس کدام دوست به پا خواهی خواست!!ولی مهم اینست که اکنون شبها را با گرمای آغوش تو می آغازم و صبح ها با صدای نفس های تو روز را از سر می گیرم..زمانیکه خبر آمدنت را شنیدم شوقی سراسر وجودم را فراگرفت، شوقی همراه با ترس ...عش...
ادامه مطلب